سهمش از جوانی و طلبگی، شهادت شد

دردانه پدر و مادر بود، جوان بود، خیلی جوان. از آنهایی که نه انقلاب را دیده بود و نه دفاع مقدس اما با جهادهایش حیرت انگیز بود. در کوچه های شهر به جهاد با شرّ رفت هوهوی باد پاییز در شلیک گلوله ها پیچید و خونش چکید.

کد خبر : 98748
تاریخ انتشار : پنجشنبه 3 آذر 1401 - 11:35
سهمش از جوانی و طلبگی، شهادت شد

به گزارش ملت بیدار آنلاین از لارستان، این روزها که چشمم به تاریخ تولد شهدا می خورد، غبطه میخورم شرمنده می شوم و آه حسرت می کشم، اینها با این سن کم و اوج جوانی چقدر شجاع بودند، مثل همین جوان دهه هفتادی قهرمان قصه ما که عاقبت بخیر شد.

از بچگی عاشق مسجد و بسیج بود، دو دهه از زندگی اش گذشت و او تمامأ در مسجد و بسیج  قد کشیده و بزرگ شد، درخت زندگی اش پر شاخ و برگ بود و  هر شاخه ای ختم به خدا می شد، برگهای کتاب زندگی اش را که زیر و رو کنی همه درسی است برای سعادت.

پدرش قبل از تولد او به مشهد رفته بود و نذر کرده بود خدا هر پسری به او بدهد نام رضا را برایش انتخاب کند، سال ۱۳۷۶ در بیرم دارالاولیاء فارس خداوند پسری دیگر به خانواده عرفانی نیا می دهد که پدر نذر را ادا می کند و  نام احمدرضا را برای دردانه اش انتخاب می کند، با مهر جان و لقمه حلالی که از راه کشت گندم و جو به دست می آورد فرزندانش را بزرگ می کند.

یارانِ در گهواره

پدر  احمدرضا بسیار به نان حلال معتقد بود و اثر همین نان حلال بود که در این دنیای هزار رنگ و فریب، احمدرضای دهه هفتادی تا پای جان برای ایمان و عقیده اش ایستاد.

دهه ای که دشمن روی متولدینش حساب باز کرده و در تقلاست تا به چنگشان بکشد اما این شیربچه های ایران، نسل پنجم انقلاب همان یاران در گهواره خمینی هستند که این چنین انقلاب را با چنگ و دندانشان حفظ کردند.

احمدرضا هم دهه هفتادی بود؛ از آن دهه هفتادی های حیرت انگیز؛ همان‌ها که فکرش را نمی‌کردیم اینطور مردانه قدم در میدان مبارزه بگذارند و شهید شوند.

از بچه‌های دهه هفتادی که نه انقلاب را دیده بود و نه حال و هوای دفاع مقدس را درک کرده بود. سنش کم بود  اما راه های زیادی رفت، کارهای بزرگی انجام داد  و سرِ آخر هم با آن اخلاصی که داشت، خداوند جاودانه اش کرد تا الگویی باشد برای هم نسلی هایش.

خادمِ جوان

شهید عرفانی‌نیا حالا به سن جوانی رسیده بود، سنی که فرصت انتخاب است و شنیدن نداهای درون، احمدرضا خط زندگی اش را انتخاب کرده است، راهی که او دوست دارد برود راه خدمت به خلق است با خودش می سنجد کجا وارد شود که بتواند به این سر خط مقصود برسد و همین می شود که تصمیم می گیرد به قم برود و درس طلبگی را بخواند.

با تمام اشتیاق پای مکتب طلبگی می نشنید، مثل همان روزهای بچگی که عاشق مسجد بود و با حفظ کردن قرآن روزهای کودکی اش را گذراند.

او مردِ  عاشقِ جهاد بود و برای محرومان سر از پا نمی شناخت، در هر شهری و روستایی که قصه ای از محرومیت را می شنید فورأ رخت خدمت به تن می کرد و حاضر می شد. 

وقتی که به روحیه جهادی و رزمندگی احمدرضا نگاه میکنی با یک حساب سرانگشتی فکر میکنی باید از متولدین دهه ۵۰ یا نهایتأ ۶۰ باشد که این چنین میانه میدان ایستاده، اما او جوان بود، خیلی خیلی جوان  فقط دو دهه از زندگی اش گذشته بود، یک جوانِ دهه هفتادی قهرمان!

برای مردمِ بیرم

احمدرضا علاقه بسیاری به زادگاهش بیرم و مردمان این دیار داشت، مخصوصأ دلداده نوجوان ها، هر وقت که به سمت بیرم می آمد دستانش برای بچه های بیرم پُر بود از کتاب زندگی نامه و عکس های شهید هادی، شهیدی که احمدرضا بسیار به او علاقه داشت.

اما ماجرای احمدرضا برای خاک مادری به همین جهاد فرهنگی ختم نمی شود، وقتی که سال ۱۴۰۰ سیل بیرم را در خودش غوطه ور کرده بود،  احمدرضای عاشق جهاد آمد پا به پای مردم ایستاد خانه ها را از سیل خالی می کرد، کنار مردم بود و دلگرمی مردم بیرم. تا آن روزی که پیکرش هم در این خاک به خون افتاد…

جهاد با جان

پاییز بود و خزان، ماه مِهر اما بی مهر برای خانواده عرفانی نیا، پاییز سال ۱۴۰۱ بود، باد بی رحمِ منافق وزید، صدای هوهوی پاییز در شلیک گلوله ها پیچید، برگ ریزان درختِ زندگی احمدرضا بود با قطره های خونی که بر زمین چکید.

چند ساعتی مانده بود به سپیده دم ۲۲ مهر، شرورهایی که آمده بودند تا به دیوار رنگِ شعارهایشان را بزنند، رنگ سرخِ خون و خزان را با گلوله های سربی بر شهر زدند، چشم همه گرم خواب و احمدرضا بیدار در شهر برای عقب راندن شرّ. آن روز هم احمدرضا برای دیارِ مادری جهاد کرد، جهاد با جان.

تا باده عشق در قدح ریخته‌اند، اندر پی عشق عاشق انگیخته‌اند

نمیدانم احمدرضای عاشق جهاد که در هر سو در جستجوی شهادت بود در میان  توسلات و دل شکستگی هایش به خدا چه گفت که این چنین اجابت شد،  اما هر چه که بود خوب پر کشید. 

از جوان دهه هفتادی طلبه قصه‌ی ما شجاعت و خدمت خالصانه به یادگار مانده است، او  اوج گرفت و کوچ کرد به سرزمین عشق و ما بال‌سوختگان از آتش گناه در حسرت پرواز.

پایان پیام/


برچسب ها :لارستان

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

بالا

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x